تبليغاتX
انگشت بارانی
























انگشت بارانی

ادبی

.....کوتاه

 

 (۱)

زن

 

ایستاده تا بمیرد

 

اما غسالخانه

 

برای همیشه تعطیل است.

 

 (۲)

 

باید بروم جایی

 

تکیه بدهم به بی گانه گی خودم

 

تا سکوت تو

 

مرا قورت بدهد.

 

 

نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 15:29 توسط نادیا قاسمی| |

        سنگسار          

 

ایستاده بالای جسدم

 وبلند بلند      می خندد

 برخاسته از کمربند چرم

 روی سگگ گوشتی تن م

 چرا زن باید بگوید

 سرور

 تا نیفتد از کاسه سفید  چشمانش 

 فکرهای زمخت مرد

 وقتی می رفت تا بدنم راسبز

 روزهایی که خیس می شدم از نفت

ستاره ای می جهید از کله ام

 می پرید از تن م

سار

سنگ ها آماده

 وقتی من لیبرال می شدم

سنگ ها وقتی روسری ام می افتاد

 آماده شده بودند

 طبق ماده چادر سیاه

 رژ ۲۴ ساعته مرا می نواخت

 مرا که نگاهم پراز کدئین بود 

 خدایی که عرب بود

 مرد بود

لهجه ام را نمی فهمید

 تکه

 تکه

 دو تخم سیاه از من

 می بارید بر زمین.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 18:5 توسط نادیا قاسمی| |

Design By : Night Melody