انگشت بارانی
ادبی
(۱) زن ایستاده تا بمیرد اما غسالخانه برای همیشه تعطیل است. (۲) باید بروم جایی تکیه بدهم به بی گانه گی خودم تا سکوت تو مرا قورت بدهد. گنجشک اگرنازنمی کردی مراباهواپیمای شخصی ام که فرودبیایم درتو تابرایم کمی گنجشک بسازی خیس به سراغ هیچ مردی نمی رفتم اگرتمام نمی شدی ماهی کوچکی می شدم در تو وآنقدر میبافتمت تابرسی به پادشاهی خدا. سنگسار ایستاده بالای جسدم وبلند بلند می خندد برخاسته از کمربند چرم روی سگگ گوشتی تن م چرا زن باید بگوید سرور تا نیفتد از کاسه سفید چشمانش فکرهای زمخت مرد وقتی می رفت تا بدنم راسبز روزهایی که خیس می شدم از نفت ستاره ای می جهید از کله ام می پرید از تن م سار سنگ ها آماده وقتی من لیبرال می شدم سنگ ها وقتی روسری ام می افتاد آماده شده بودند طبق ماده چادر سیاه رژ ۲۴ ساعته مرا می نواخت مرا که نگاهم پراز کدئین بود خدایی که عرب بود مرد بود لهجه ام را نمی فهمید تکه تکه دو تخم سیاه از من می بارید بر زمین. چیزی نبود هیچ چیز جز تیک تاک ساعت دیواری دریافتم باید باید باید......
ماری سیگار می کشم نگاه می کنی ومن سیگار می کشم می جوم می خورم انگشت هایم را نمی شناسم مرا بردار ازخالی انگور از هسته درشت خرما که در گلو مرا بردار از دهان گیج پدر سگی که می شوم سر درون گور نگاه می کنی ومن لاغر می شوم میان چادر ودروغ کفن ام خروس سبزی که پرید به تخم نامرد مرغی از خیابان وخون وخاکستر وخواهرم که خوابید در استکان ماری بار کرده است جهان برادر روسری را بردار خفه شو خفه شو عزیزم اینجا همه چیز تمام می شود باخیابان ودختری که فکر کرد مرا همیشه می کرد در بطری وخونی غلیظ افتاده بود در سبیل تو جریان مذکری که شاید مرد می شد در پوست تو پوست مخدوش تن تو وقتی می رفت صرف شود در فعل مونث ناگاه فرستاده می شدم به نخودی که سیاه بود ومن با تمام انگشتی که خورده بودم در نانوا و توالت گریه کردم نقطه اخری که اینبار بلندشده بود در مغزم شناسنامه ای که سیاه می شد زخم می شد آی تی شرت مرا از دهانت بیرون بیاور این اصلن لحظه عاشقانه قشنگی نیست تی شرت مرا از دهانت بیرون کن تا دنیا مثل فشنگی پرتاب نشده ومن ازخنده خودم را خیس.... شده بود صورتم می رفتم در گوری که خورده بودی جوری خیابان ومن که سالها محو می شدم در خون وعفونت. ازخانه رفته بود قرص ها دنیای خاکستری که بال چادرم را عقب می زند تا پروانه بریزد در خاک از خانه رفته بود بزرگ مرد استکان سرگیجه پر تکه های کاشی از سقف می چکند می خواستم بگیرم از گلویی حالی که مرداب است و زن اشپزخانه دستی که دندان است و زن ماهانه از خانه رفته بود استفراغ مرد مگس چاق و چله که پخش می شد بردیوار ذهن متمرکز روی رخت وتخت که چسبیده بود به تکان های سرخ به مارمولکی که می خندید در لامپ وحرفی که افتاد از دهان ام . بخار... انگار زیادی داشتم چاق می شدم .می خواستم همه چیز روبگم تا یه جوری بزنه بیرون -همش می ترسیدم گفتم نکنه همه برن ومن همین جا بمونم ونتونم حتا حرف بزنم.انگار تمام مدت تو آینه نگاه کرده بودم.از وقتی بیدار می شدم تا وقت خواب مثل یک خر زنگی پیر هی دور آینه یا آینه دورم پیچ می خورد . این اواخر حتا جوری بود که فکر کردم داره پاهام میره داخل آینه.یعنی تمام ذهن ام این شده بود که اگه یکی منو ببینه و بگه این دختر چقد سوسکه!!..... منو عذاب می داد .دلم می خواست مثل همه ی اون آدما می رفتم ولی نمی شد . یه چیزی این وسط گیر کرده بود نمیدونم کجا ؟رفتم بیرون و به اندازه ی یک کیلو سم خریدم.پیش خودم فکر می کردم شاید جمجه ام رو هم بخوای وزن کنی همین قد میشه ولی بعد که خوب فکرش رو کردم دیدم نه چون تو تمام این مدت پرش کرده بودم از مزخرفات ابکی پرورش اش داده بودم تو یه لجن زاری که داشت ازش چیز های جدید می زد بیرون . دیروز همین که چشمم افتاد بهش جیغ زدم -آخه نمی دونم چرا همش فکر می کردم که اینجای من با همه فرق داره انگار می خواست گریه کنه .گرگ!!!.. خنده ام گرفته بود. آخه مگه یه آدم چقد میتونه کار بکنه زندگی بکنه و بکنه تو بطری که هیچ وقت یخ نمی زنه . حتا تو سرد ترین یخچال ها. من باید می رفتم و دیگه حتا پشت سرم رو هم نگاه نمی کردم . کم کم داشت حالم بهم می خورد . از بس مثل سگ شکم پاره ناله می کرد. واقعن مسخره بود .این که بشینی به امید قطاری که خیلی وقته رفته . منتظر آدمی باشی که خیلی وقته استخوان هاش پوسیده .این جاست که بازم طبق معمول دلت می خواد سرت رو بزنی به این اسمون احمق .آخه من که نمی تونستم برم بایه زن که ندیدمش ازدواج کنم . ولی دوس داشتم دکتر هرچه زودتر روز زایمان منو جلو می انداخت .زایمان فکر های کثیف -زایمان خوردن یک استکان چای گرم تو درزی که دوس داری یه ادم خوب کنارت بشینه . ولی با وجودی که همه چیز داشت خاموش می شد کتری همچنان می جوشید و بخار می کرد . سرم را چسبانده ام به زمین. مورچه های درشت و سیاه روی مژه هایم راه می روند وارد گوشم می شوند قطره های باران با گریه و عرق روی صورتم قاطی ودر زمین فرو می روند.کم کم برفک می زند.صدای اعتراض مغزم از حلقوم هفتاد مورچه بلند می شود.گندم می شود.انگشت بریده در دهان-خون با فشار دهانم را پر می کند، سرریز روی سطر ها، کفش هایم را در می آورم، راه می روم، دراز می کشم. دستی هی تکرار می کند، می ریزد، می شود، دنیا می پرد توی آبستنی. خورشید می پاشد روی قلوه سنگ ها، خورشید خیلی کثیف است مثل آدمی که فقط می تواند نفس بکشد و گاهی وقت عصبانیت یک داد کوچولو. انگشت هایم باید بروند دکتر، یا دکتر بیاید در انگشت هایم نسخه بپیچاند، تا زنی را که خواب است تکان دهد و یاد بگیرد انجا که می رود وگوشش پر می شود از آوای تسلیم، لالایی مرد سالارانه، داد نزند، جیغ نکشد، شب پتویش از گریه خیس نشود، یاد بگیرد خودش را به خواب بزند وآرام آرام بالا بیاید وسپید ه دم توی گلوی مرد سم بریزد ودفن اش کند.
ادامه مطلب
| Design By : Night Melody |
