انگشت بارانی
ادبی
(۱) زن ایستاده تا بمیرد اما غسالخانه برای همیشه تعطیل است. (۲) باید بروم جایی تکیه بدهم به بی گانه گی خودم تا سکوت تو مرا قورت بدهد. سنگسار ایستاده بالای جسدم وبلند بلند می خندد برخاسته از کمربند چرم روی سگگ گوشتی تن م چرا زن باید بگوید سرور تا نیفتد از کاسه سفید چشمانش فکرهای زمخت مرد وقتی می رفت تا بدنم راسبز روزهایی که خیس می شدم از نفت ستاره ای می جهید از کله ام می پرید از تن م سار سنگ ها آماده وقتی من لیبرال می شدم سنگ ها وقتی روسری ام می افتاد آماده شده بودند طبق ماده چادر سیاه رژ ۲۴ ساعته مرا می نواخت مرا که نگاهم پراز کدئین بود خدایی که عرب بود مرد بود لهجه ام را نمی فهمید تکه تکه دو تخم سیاه از من می بارید بر زمین.
| Design By : Night Melody |

